لحظههای انقلاب
-
آن سوی تاریخ مکتوب / ۱۶
موجی که دیگر نمیشد جلویش را گرفت، حتی با ماشینهای ارتشی
آقا این جاست، توی مدرسه علوی. دیشب توی خیابانها پرسه زده بودم و هی از خودم پرسیده بودم آن مسلسلچیها، آن سربازها، آن افسرها، آنها که بودند که در فرودگاه، دور آقا میدویدند؟
-
آن سوی تاریخ مکتوب/ ۱۴
خیابانها فهمیدند تاریخ عوض شده است/ ساواک بیپدر شد
آن روز که شاه رفت، دیدن آنچه در میان امواج مردم و انقلابیون در خیابانهای شهر میگذشت، شامل شعارها، حرفها و عملکردها، تنها از طریق کلمات و سطرها و صفحات کتاب «لحظههای انقلاب» ممکن است.
-
آن سوی تاریخ مکتوب/ ۱۳
خیابانهایی که فراموش نمیشوند/ وقتی مردم با جانشان تاریخ نوشتند
«وای به اون روزی که این لکههای خون شسته بشه و مردم بیاعتنا از روی این لکهها بگذرن و یادشون بره. مث انقلاب مشروطیت بشه.» غمی افتاد به جانم: «من نمیذارم، تمام این لحظهها را مینویسم.»
-
آن سوی تاریخ مکتوب / ۱۲
شکاف خاموشی که به انقلاب رسید/ از ترس قحطی تا جرئت اعتراض
گلابدرهای شیوه زیست طولانی در این سرزمین را میداند، و میفهمد حکومت انگار این مردم را نمیشناسد. اگر میشناخت شیوهای متفاوت را پیش میگرفت.
-
آن سوی تاریخ مکتوب / ۱۰
ازهاری خیال کرده بود شمیران مال خودش است/ چه کسی این شعرها را ساخته؟
گلابدرهای حیران است از حافظه مردم، این پیرمردها و زنها و بچه ها که چطور این شعارها را حفظ کردهاند؟ و اصلاً چه کسی این شعرها و شعارها را سروده؟
-
آن سوی تاریخ مکتوب / ۸
خیابانها پر بود، کسی حرف نمیزد/ انقلابی که در هیچ فرمولی نمیگنجید
محمود گلابدرهای از انقلابی میگوید که مردم پشتبهپشت درخیابانهای ساکت ایستاده بوده و انقلاب ناگهانی که هیچ جامعهشناس و نظریهپردازی نمیتوانست پیشبینی کند، در دل کوچهها ومساجد رخ داد.
-
آنسوی تاریخ مکتوب/۶
من صدای انقلاب شما را شنیدم/ نقش رسانههای جمعی در روند پیروزی انقلاب
مرور «لحظههای انقلاب» محمود گلابدرهای، شبیه دیدن یک فیلم مستند است و میتواند از پس این همه سال و با این همه تغییر اجتماعی، آن جامعهای را که آبستن انقلاب و سقوط پهلوی بود، ترسیم کند.
-
آنسوی تاریخ مکتوب/۲
فرو رفتن در دهان نهنگ برای روایت انقلاب/ نظر سیمین دانشور درباره کتاب
کتاب «لحظه های انقلاب» محمود گلابدرهای، نخستین کتابی است که درباره انقلاب بعد از پیروزی منتشر شده است؛ فروردین و اردیبهشت ۱۳۵۸ کتاب را انتشارات سروش منتشر کرد.
-
به روایت محمود گلابدره ای؛
بیستوششم دیِ چهلوپنج سال پیش چگونه گذشت؟
پسری که پشت من آمده بود تو و روی زانوی من نشسته بود، دست کرد توی جیبش و سه تا عکس بیرون آورد. دوتا عکس آقا بود و یکی هم عکس یک شهید که از پیشانی به بالایش پریده بود.